تبليغاتX
سو . سو
دیدی وقتی نا امیدی همه جا تاریکه !! دنبال یه سوسوی امید تو اون ظلمت میگردی...
 

 

بعد از مدتها در حالی که حتی آدرس و نام کاربر و کلمه عبورم رو فرموش کرده بودم وبلاگم رو باز کردم.

از اولم میدونستم وقتی برای اداره یه وبلاگ خوب ندارم و اصولاْ حرفی برای گفتن به کسی و پند و اندرز دادن افرادی که هر کدوم خودشون بتنهایی اهل فکرندو صاحب سبک ندارم.

به پیشنهاد ستاره فقط این وبلاگ رو راه انداختم و از بد روزگار هر بار هم که خواستم مطلبی بزارم سیستم به مشکلی برخورد و انگار رسماْ قسمت نیست خیلی وارد این وادی بشم.

این وبلاگ صرفاْ جهت آزمون خودم بود که نتیجش خیلی مثبت نبود.

ناراضی نیست چون علاقه ای هم به این کار نداشتم.

ارتباطات مجازیُ، درگیری های مجازی، صحبتهای مجازی، آدمای مجازی، شخصیت های مجازی، فضای مجازی و خلاصه همه چیز اینجا غیر واقعیه و با روحیات من ناسازگار.

حالا هم نمیگم به روز نمیکنم

اما شما بگید چی بنویسم...

این تنها قسمت این فضاست که غیر مجازیه اونم کمک کردنه...

منتظر نظراتتون هستم

نظراتی که خود بتنهایی غیر مجازی است.

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 17  توسط سوسو  | 

 

 

ثابت کن که میتونی یه لحظه هم که شده شاهکار باشی تو این همه آفرینش...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 18  توسط سوسو  | 

 

این منم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 13  توسط سوسو 

 

تصادف

 

میخواستم برم کلاس.

تو ترافیک مونده بودم و

۲۰ دقیقه ای هم از کلاسم گذشته بود.

دل دل کردم برم ! نرم !

نمیدونستم ستاره رفته یا نه.

یوهو تصمیم گرفتم بین زمین و آسمون از ماشین پیاده شم و هم زمان به ستاره زنگ زدم.

الو...

سلام...

چطوری؟

کُ........  ( کجایی؟ )

.

.

.

.

.

.

.

.

خوردیم بهم .

 

یکمن : تو اون شرایط بهترین اتفاقی بود که رخ داد.

دومن : قرار بود بریم کلاس اما خودمون تو کافه گودو یه ۳ ساعتی کلاس رو برگزار کردیم و ازهم بهره ها بردیم.

سومن : گاهی اتفاقاتی تو زندگی آدم میافته که انگشتها بر دهانها گزیده ها میشود.

چهارمن : خدایا بخاطر داشتن ستاره ام ازت ممنونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 9  توسط سوسو  | 

 

 

هر طرف رو نگاه میکنم

رو هرکی حساب باز میکنم

هرکی رو زیر ذره بین میذارم

بازم پیدا نمیکنم

نه اینکه نباشه ها

نه ...

من شانسم بده و

هرچی میگردم کسی رو که ازش استفاده نکنه کمتر پیدا میکنم.

......

تازه گیا فهمیدم

آدما:

یا از بس زیاده ٬ اصلاْ باورشون نمیشه که هست و نباید..

یا کارهایی میکنن که به جایی میرسن و میگن مجبوریم...

از همه بد تر این که

نمیدونن چطور از این اجبار خارج شن و دورش بزنن.

تو اداره هر طرف رو نگاه میکنم میبینمش.

طرف دیر میاد ٬

با اون خودش رو تبرئه میکنه !!!

کار رو انجام نمیده ٬

از اون استفاده می کنه!!!

تلفن نمیخواد جواب بده٬

... ...

حتماْ میگید این چیه که اینقدر حلال مشکلات ه ؟؟؟

دروغ ...

همونی که از بچگی میگن هرکی بگه دشمن خداست و وقتی بزرگ شدیم ٬

یادمون رفت ! ! !

و چه مهربون ه همون خدایی که به راحتی باهاش دشمن میشیم.

راهی رو برامون گذاشته که هم مشکلمون حلشه !

هم دشمن نشیم!

هم به دردسر نیفتیم !

تاحالا  کلمه توریه  رو شنیدید؟

توریه رو اینطور معنی کرده اند که : سخنى بگویند که ظاهرى دارد اما منظور گوینده چیز دیگر است ، هر چند شنونده نظرش متوجه همان ظاهر مى شود ، به عنوان مثال کسى از دیگرى سؤال مى کند کى از سفر آمدى ؟ او مى گوید : پیش از غروب در حالى که پیش از ظهر آمده است ، شنونده از ظاهر این کلام کمى قبل از غروب را مى فهمد ، در حالى که گوینده قبل از ظهر را اراده کرده ، چرا که آنهم قبل از غروب است !

تمرین و یادگییش با خودتون

 

اما شما رو به خدا

دروغ نگید

به دیگرانم توریه رو یاد بدید.

 

یکمن : آغاز هر شرارتی دروغ است.

دومن : میگن رنگ گناه صورتیه٫ شما چی میگید؟

سومن : اگر بیشتر میخواید بدونید بگردید پیدا می کنید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 15  توسط سوسو  | 

 

 

 

 

این صدای تپش قلبم نیست

در حسینیه دل سینه زنی است...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 7  توسط سوسو 

نتیجه گیری بحث قبلی رو نوشتم اما...

نمیدوم چرا پرید !!!

گذاشتم به حساب حکمتش

فقط یه جمله برای نتیجه گیری بحث اینکه...

شعر زیرو یک بار برای خودتو معنا کنید

مطمئنم به جوابتون میرسید

خوشحال میشم منم از نتایج نظراتتون باخبر کنید.

سوالی هم بود

از خودم بپرسید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 9  توسط سوسو  | 

 

                                       آه                        

 

 

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

 

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

 

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

 

آنکه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

 

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد

 

                                                    قیصر امین پور

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 11  توسط سوسو  | 

 

وقتی نظرات شما دوستان رو دیدم تعجب کردم٬ البته کمی...

احساس کردم باید یه توضیحاتی بدم...

یکمن : این فقط سوال بود و ربطی به شخص من نداره !

دومن : من نمیدونم چرا همه کلید کردین فقط رو حالت متاهل و مجردش؟؟ من هدفم از عنوان این موضوع٬ در نظر نگرفتن هرگونه محدودیت بود !! همین...

سومن : بالاخره کسی نگفت حد و مرز دوست داشتن چقدره؟؟ اکثراْ محکوم کردید!!! پس به قول دوست گلم ستاره قطبی همتون دلاتونو باید بدید کلاغا بخورن.

 ولی حتی اگر بر فرض محالم نخورده باشید نون گندم٬ حتماْ دیدید که دست مردم؟؟؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 9  توسط سوسو  | 

ما چقدر حق داریم همدیگرو * دوست * داشته باشیم؟؟

اصلاْ ما حق دوست داشتن داریم؟؟

یا

محدودیتی باید برای دوست داشتنامون قائل بشیم؟؟

مثلاْ:

اگر دختر و پسری .  خانم و آقایی  .  خانم متاهل و آقای مجردی  .  آقای متاهل و خانم مجردی ... در طول روابط اجتماعی شون متوجه بشن حرف هم رو بهتر میفهمند یا وجه اشتراکای زیادی از نظر اخلاق٬  روحیه٬ تفکر٬ اعتقادات ٬ سلیقه و... با هم دارن و خیلی به هم شبیهن « و میدونید این اشتراکات محبت میاره » چی کار کنن؟؟

 

آیا میتونن همدیگرو * دوست *  داشته باشن؟؟

حد و مرزشون چقدره؟؟

کی میدونه؟

 

حالا یه حالت دیگه...

فکر کنید تو همون روابط و شرایط بالا یکی از طرفین به دیگری علاقمند بشه و نفر مقابل نظری نداشته باشه و ...

 

حالا تکلیف اون دو نفر چیه؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 8  توسط سوسو  |